خرید بک لینک
ساعتِ گوشی همراهام ۳ و ۴۴ دقیقهی عصر را نشان میدهد؛ ۲۹ام جولای. صبح ساعت ۹ از خاب بیدار شدم و ساعت ۱۱ برخاستم. (شاید تعجب کنید و یا هم مرا دیوانه بدانید اما نزدیک به دو ماه میشود که با چنین وضعی مواجهام، گاهی حتا ۷ صبح از خاب بیدار میشوم و ۷ بجهی شام با شکم گرسنه برمیخیزم، دست و رویم را میشویم و لقمه نانی زهر میکنم. نمیدانم از این وضع چگونه و چه زمانی خلاص خاهم شد!)

همهروزه این همه صبح وقت بیدار نمیشوم؛ دقیق نمیدانم که دیشب ساعت ۸ و چند دقیقه بود که به خانه رسیدم و گوشیهایم چارج نداشتند. تا ساعت ۹ و ۳۰ فیسبوک بازی کردم و ۹ و ۳۰ نان زهر کردم... (تعجب نکنید که چرا اینهمه نان زهر میکنم، وقتهای که در خانه باشم، به معنای واقعی کلمه نان را زهر میکنم و دلیلش هم داستان طولانی دارد).

به {او} خبر دادم که چارج ندارم و باید کمی صبر کند. بعد از نان، شروع به خاندن کتاب عقاید یک دلقک از هاینریش بل کردم؛ نمیدانم چه ساعتی بوده که خاب رفتهام. صبح وقتی بیدار شدم؛ {او} با لحنی قهرآمیز پرسیده بود که کجایم و بعدتر نوشته بود که شب بخیر...

-سیگار کشیدم تا نصفه...

با سخی هم که هر شب پیامک میکردم با قهر یا صدای بلند نوشته بود که کجایم. (بدی فضای مجازی همین است که نمیتوان حس پیام را درک کرد)

-باید پکی به سیگارم بزنم.

دیگر کسی برایم پیام نفرستاده بود. ۱۱ بجه سطلی آب سرد بالایم انداختم و خودم را صابون زدم. لباسهایم را پوشیدم و به طرف پل سرخ حرکت کردم. در کتابفروشی مارکیت ملی به دیدار کسی رفتم و کمی در مورد کاروبار حرف زدیم. (هیچگاه دوست ندارم کاروبارم را در همچون چرندیاتی شرح دهم)

تا ۱۲ و چند آنجا بودم، بعد به دفتر رفتم، نان خوردم و دیگرا با جزییات یادم نیست چه کردم فقط همین حالا یادم آمد که دو دانه کتاب نیچه به سخی خالد دادم و او هم خیلی ذوق زده شده بود.

×نوشتهی بالای بخشی از چرت و پرت طولانی بود که حوصلهام نیامد همهاش را تایپ کنم. و مربوط به زمانهای است که بیشتر مبتلا به سیگار بودم.

×واژهی {او} به جای نام عزیزی آمده است.

برچسب: روزمرگی, نویسنده: محمد رنجبر تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1396 ساعت: 11:00

صفحه بندی