و مریضی، ضعیفی، پیری... آبهام مثل خوره در وجودم درآمده است. هر شب بعد از ختم کارهایم برایم تازهترین خبر است. در مغزم در میآید، در تکتکِ سلولهای مغزم میپیچد، آنها را میخورد؛ در وجودم رشد میکند، مرا از دست و پا و زبان و گوش و چشم میاندازد. نمیدانم در جواب کسی که میپرسد اولاد خردش استی؟ چه بگویم. (اصلن اگر کسی باشد که بپرسد). میدانید او مرا مثل همهی اولادهایش بزرگ کرده است. آبهای که هیچ چیز برایم کم نگذاشته است. او همیشه برایم نماد ایستادگی، مقاومت، مهربانی، لطف، شفقت، امیدواری، صبر، ... و نماد زندگی بوده است. او نه مثل مادر اصلیام بلکه خودِ مادر اصلیام است. او قوی است؛ خیلی قوی. من این را هر بار در چشمانش، در چروک صورتش، در تار تار موهای سفیدش... آه، در دستهای پینهزدهاش به وضوح شاهدم. یادم میآید که در حدود ۸ یا ۹ سالگیام، وقتی با او میخابیدم؛ گاهی برایم در عالم کودکی، حرفها و دردهایش را میگفت و من هیچ نمیتوانستم. دردم میآمد. مثل همین حالا؛ آب شور از چشمانم جاری میشد؛ نوازشم میکرد و گاهی با هم میگریستیم. آنزمان تنها کاری که میتوانستم اینبود که همیشه و هر جای که میرود، باهش بروم. همیشه دستش را میگرفتم. به خیال خود میخواستم کمک کنم. میدانم و خوب میدانستم که همان دستهای کوچکم آرامش قلبش بود. قصه میکند که در زمان کودکیام از بس مرا در روی پاهایش شور داده بود؛ ناخودآگاه و همیشه پاهایش (به مثل خواباندن بچه) شور میخورد.
از شور بختیای من؛ زمانیکه صنف ۸ مکتب بودم؛ آبهام راهی غزنی شد، فقط خودم میدانم که همان روز چگونه مکتب رفتم، وقتی برگشتم، همه وارخطا بودند، چیزی حس کردم. گفتند که در راه تصادف کردهاند. آبهت خوب است و در همانجا شفاخانه رفتهاند. تا فردا بر میگردند. رفتم، سرم و مشتم را چندین بار در دیوارهای تشناب محکم محکم زدم. و تا دیدنش دلم هزار راه رفت.
او خوب مرا میفهمد، همیشه وقتی نگرانم یا ناراحت، او اول میپرسد که چرا حالم خوش نیست؟ چرا گرفتهام؟ و من بخاطر دلِ او لبخند میزنم، صورتم را باز میگیرم. و شوخی میکنم که زن ندارم.
باری که دفعهی اول با بوی سگرت خانه رفتم، گفت: بچیم چرا سگرت کشیدی؟ دروغ گفتم. گفتم نکشیدم. فقط گفت سگرت خوب نیست. باز هم با شوخیهایم موضوع را تغییر دادم.
آخرین بار که خانه رفته بودم؛ شب خوب بود. جور و تیار. لباسهایم را برای شستن دادم. او خوب بود. صحتمند بود. وقتی فردا صبحش رفتم، دیدم دو سه کمپل بالای خود انداخته و دراز کشیده است. من همیشه از رنگ صورتش میفهمم که مریض است. دلم سرد شد. یخ زد. رفتم و مثل همیشه رویش را بوسیدم. گفت تشویش نکنم؛ پیر شده است و کمرش درد میکند. کمی بخابد جور خواهد شد. هر چه شله شدم، به داکتر رفتن موافقت نکرد. از آن لحظه به بعد حس غریبی دارم. ندیدهامش، هر بار که به یادش میافتم، همان چهرهای مریضش در ذهنم مجسم میشود. و مریضی، ضعیفی، پیری... آبهام مثل خوره در وجودم درآمده...
+ نوشته شده توسط میرزا تابان در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ و ساعت
21:9 |
برچسب:
نویسنده: محمد رنجبر
تاريخ: يکشنبه
23 مهر
1396 ساعت: 22:51